حسن حسن زاده آملى
255
هزار و يك كلمه (فارسى)
كه همه چيز را هيچ مىدانند ، در مقابل آنها ما نيز درباره خداى خود چنينيم . پس معنى وحدت وجود آن است كه ثابت كنيم كه در دار وجود يك موجود بيش نيست و آن خداست ، امّا من و شما و سنگ و حيوان و نبات و آسمان و زمين و ساير موجودات كه برأى العين ديده مىشود به منزله سايه و عكس هستند ، مستحقّ اسم وجود نيستند ، و به اصطلاح حكما « وجود ربطى » دارند . سايهء شاخص چيست ؟ چوب را در زمين فرو برده از آن سايه افتاده ، تا چوب هست سايه هست ، چوب را برداشتى سايه نيست ، چوب را حركت دادى سايه حركت مىكند ، سايه هم هست ؛ چون مىبينيم هست ، و هم نيست ؛ چون اگر حقيقتا موجودى بود روى زمين افتاده ، چوب را برمىداشتى بازافتاده بود و معدوم نمىشد . يا عكس كه در آئينه است و شما روى خود را مىبينيد هم هست و هم نيست ؛ امّا هست ؛ چون مىبينيم هست ، امّا نيست ؛ براى اينكه وقتى شما كنار رفتيد عكسى نيست ، و وقتى آئينه را خوابانديد باز عكس نيست . اگر بود حقيقة يك نفر موجودى غير شما ، وقتى شما ردّ مىشديد باز بايد باشد ، پس عكس حقيقت ندارد لذا خروسى خود را در آئينه مىبيند با خود جنگ مىكند جسم آئينه را حائل مىبيند از كنار مىرود مىبيند پشت آئينه خروسى نيست . اينها مثل است براى چگونگى ممكنات ، كه در حقيقت ممكن نظير عكسى است هم هست به جهت اينكه مىبينيم من هستم ، شما هستيد ، زمين و آسمان هستند ؛ اما نيستند به جهت اينكه در وجود و بقا محتاج به واجب الوجودند . و شرحى از اين مطلب در فقرهء پنجم « غنيّ لا باستفادة » « 1 » ذكر شد . اين چه بودنى است كه من از خود اختيار هيچ چيز ندارم ، اختيار فقر و غنا دست ديگرى است ، اختيار خوشى و ناخوشى ، اختيار اولاد داشتن و نداشتن ، اختيار هر چه تصوّر كنيد دست كس ديگر است . من مىخواهم پولدار باشم نمىتوانم ، زن بچه مىخواهد هر چه پيش يهودى مىرود در حمام يهودىها دعا مىگيرد فايده نمىبرد ، مىخواهد
--> ( 1 ) - در ص 189 .